تبلیغات
ضرب المثل های عامیانه رفسنجان - داستان ها

امروز:

داستان ها

آستین نو بخور پلو

می گویند شبی نصرالدین با لباس مندرس وكهنه ای به مهمانی رفت و صاحبخانه با او بدرفتاری كرد و او را تحویل نگرفت و از خانه خود بیرون كرد. او رفت و لباس نو و آراسته ای پوشید و خیلی شیك و خوش لباس به خانه میزبان برگشت. در این هنگام صاحبخانه با عزت و تكریم فراوان از او پذیرایی كرد و از او خواست كه نزد مهمانها برود و او را بر بالای سفره شام جا داد و مورد لطف و تكریم بسیار فراوان قرار داد.

او هم در این هنگام آستین را بالا زد و پلو وخورش سفره را در آستین خود میریخت. گفتند چرا اینكار می كنی و این چه كاری است. گفت: من همان آدم قدیمی هستم و این آستین نو است كه باید پلو بخورد.

اینو كه زائیدی بزرگ بكن تا بعدی

عروسی در شب عروسی بقول معروف تلنگش در رفت.(گوزید)

عمه اش گفت: مبارك است. اول پسر میزائی عروس گفت :عمه جان اجازه بده بچه دوم را هم بزایم .عمه اش در جواب گفت :بسه عمه جان همینی كه زائیدی بزرگ كن تا بعدی.

شتر دیدی ندیدی ما رَد پاشم ندیدیم

گویند مرد حكیمی از بیابانی می گذشت. در بین راه جای پای شتری را دیدو دانست كه شتری از این راه گذشته است. و كمی كه جلوتر رفت به علف زاری رسیدو دید كه علفهای طرف چپ چریده شده فهمید. ان شتر علفها را خورده و چشم راستش كور بوده است. قدری جلوتر رفت پای شترو اثر كفش زنی را آنجا دیدو در آنجا جای كف دست چپ هم دیده میشودو نیز در آن محل پشه و مگس زیادی مشاهده نمود. از این نشانه ها درك كرد كه شتری از این راه گذشته وزنی بر آن سوار بوده و در آن نقطه برای ادرار پیاده شده و چون آبستن بوده در وقت بلند شدن دست چپ خود را روی زمین گذاشته بود و دختری هم حامله بوده و از وجود پشه و مگس فهمید كه بار شتر یك طرف شیره ودر طرف دیگر سركه بوده است.

در این اثنا مردی نفس زنان پیدا شد واز او پرسید شتری را ندیدی كه از این راه بگذرد. مرد گفت: چشم راستش كور نبود. گفت:آری .

بارش سركه و شیره نبود.

گفت:آری. زنی حامله بر آن سوار نبود گفت:آری.

پس مژده بده كه آن زن دختری زیبا خواهد زائید ولی با این احوال من آن شتر را ندیدم. صاحب شتردید تمام نشانیهایی كه داده درست است و با عصبانیت گفت:چطور تو ندیدی. و تو دروغگو هستی و بدون شك تو زن وشتر من را دزدیده ای یا در گوشه ای پنهان كرده ای و این حرف را زد وبا چوب به جان مرد حكیم افتاد واو را به باد كتك گرفت. مرد حكیم فریاد می زد كه معلومات من از علائم بود و من از نشانه ها چنین مطلبی را احساس كردم و صاحب شتر این حرفها را باور نمی كرد و به كتك زدن او ادامه می داد. تا اینكه زن و شترش از دور پیدا شد وآنوقت مرد از كاری كه كرده بود پشیمان شدو از او عذر خواهی فراوانی كردوگفت:

((سعدیا چند خوری چوب شتر بانان را میتوان قطع نظر كرد شتر دیدی یا نه))

قربون برم خدا را یك بوم و دو هوا را

گویند یك زنی یك داماد سرخانه داشت ویك عروس.

در یك شب تابستان به پشت بام رفت كه بخوابد چون در قدیم رسم بود كه شبهای تابستان بخاطر گرمی هوا در پشت بام می خوابیدند دید كه عروسش تنگ در آغوش پسرش خوابیده با دست آنها را از هم جدا كرد و گفت چه خبرتان هست كه توی این هوای گرم این طور بهم چسبیده ایدو در آنطرف بام مشاهده نمود كه دخترش از دامادش فاصله گرفته و دور از هم خوابیده اند دختر را به داماد نزدیك كرد و گفت:چرا دور از هم خوابیدهاید و از هم فاصله گرفتهاید دخترش را به داماد نزدیك كرد و گفت به هم بچسبید والا سرده ممكن است سرما بخورید.

عروس كه این جمله را شنید با صدای بلند گفت:قربون برم خدا رو یك بوم و دو هوا رو.

زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است

روزی در جنگلی شیری با هیزم شكنی طرح دوستی ریخت و با یكدیگر آشنا شدند و كار این دوستی و أشنایی و رفاقت بهم غذایی كشید.روزی شیر مشغول خوردن یك تكه گوشت شكار بود كه هیزم شكن به او گفت تو خیلی عزیزی و همه كارهای تو نیك وعالی است مگر یك كار و أن هم غذا خوردن توست كه بسیار بد و زشت غذا میخوری و غذا از گوشه دهانت می ریزد. شیر ناراحت شدو به هیزم شكن گفت كه با تبرت محكم بر سر من بزن و مرا بكش. هیزم شكن گفت:من دوست توهستم و هیچگاه چنین كاری نخواهم كردو این كار را انجام نمی دهم. شیر در جوابش گفت:اگر این كار را نكنی من تو را پاره خواهم كردو شكم تو را می درم هیزم شكن بناچار حرف او را قبول كرد وبا تبر محكم به سرش كوبید و سر او زخم شد و شیر زوزه كنان در میان درختان پنهان و ناپدید شد.ماهها ازاین مقدمه گذشت و روزی شیر پیش هیزم شكن بازگشت هیزم شكن به سر شیر نگاهی افكند و پرسید ای دوست شفیق خدا را شكر می كنم كه زخم سرت التیام یافت.شیر گفت همانطوری كه می بینی اثری از زخم تبرت نیست ولی زخم زبانت هنوز در دلم وجود دارد و زخم زبانت همیشه مرا می ازرد.

من نوكر حاكم هستم نه نوكر بادمجان

روزی حاكمی با غلام خود به میهمانی رفتند و در سر سفره خورش بادمجان سرو شد.حاكم گفت:خورش بادمجان خوشمزه ترین غذایی است كه من دوست دارم واصولا این خورش برای بسیاری از مرضها سودمند است وفایده فراوانی دارد نوكر حاكم گفت بله بادمجان خوشمزه ترین غذاهای عالم است واصولا بادمجان برای هزاران درد ومرض مورد درمان قرار می گیرد .پس از چند لحظه دوباره حاكم گفت ولی بادمجان بدترین غذا هست و خیلی سرد است و اگر كسی بخورد او را سردی می گیرد و مزاجش سرد می شود و باعث دل درد و رنجوری می شود.

نوكر حاكم در این زمان گفت بله بادمجان باد دارد و باعث دل درد می شود و هر انسانی را می آزارد. پس از ترك مهمانی در راه رو به غلام خود كرد وگفت تو چرا اراده ای از خود نداری و هر حرفی را كه من میزنم آن را تائید می كنی و عقیده خود را بیان نمی كنی غلام رو به حاكم گفت البته كه شما درست می فرمائید ولی قربان((من نوكر حاكم هستم نه نوكر بادمجان)

خر ما از كرگی دم نداشت

گویند روزی نصرالدین وارد شهری شد دید كه خری در گل گیر كرده و صاحبش نگران و نمی تواند خر را از گل بیرون بكشد و در این حال كمك می طلبد او دم خر را گرفت كه از گل در آورد در این احوال دم خر كنده شد .او پا به گریز گذاشت و او از جلو و صاحب خر از دنبال می دوید.

در راه كه می دوید. اسبی را دید. كه صاحب آن به دنبال آن می دود و صاحب اسب فریاد بر آورد كه ای مرد تو را به خدا اسب را برگردان. و او برای اینكه اسب را برگرداند سنگی برداشت و بر آن اسب انداخت. از قضای بد روزگار سنگ مستقیما به چشم اسب خورد و كور شد. صاحب اسب هم به جمع آنها پیوست و هر دو سر در پی او گذاشتند او از جلو وآنها بدنبال او در حركت بودند. او در این هنگام به بامی رسید و برای اینكه از شر آن دو خلاص شود خواست از بام بپرد پائین. در این موقع از دور لحافی را دید كه بر روی زمین پهن است از ترس اینكه مبادا در موقع پریدن پایش بشكند با خود فكر كرد كه بهتر است روی لحاف بپرم كه پایم نشكند در این زمان روی لحاف پرید از قضا بیماری در زیر لحاف خوابیده بود و در اثر پریدن او روی آن مرد بیمار مرد.

صاحبان اسب و خر و وارث مرد مرده سر در پی او گذاشتند او خواست كه با عجله وارد خانه ای كه درش باز بود بشود در پشت در خانه زنی حامله ایستاده بود كه در اثر ضربه در بچه اش سقط شد. شوهر زن آبستن هم به آن سه نفر افزوده شد. هر چهار نفر شكایت از او به قاضی بردند او در راهی كه میآمد مقداری سنگ و خورده شیشه و خورده سفال در كیسهای كه به همراه داشت جمعآوری و در موقع رسیدن به خانه قاضی آن كیسه را در زیر تشك قاضی قرار داد و بقول خودمان دم قاضی را دید و قاضی را تطمیع كرد و قاضی كه فكر میكرد در آن كیسه پول و جواهر فراونی است برای كمك به او به پسر مرد فوت شده گفت او باید مجازات شود او را روی زمین زیر لحاف میخوابانیم و شما بایستی از روی پشت بام روی او بپری تا جبران اینكار شود و او طبق قانون به قصاص خود برسد پسر از ترس اینكه مبادا اشتباهاً بر روی زمین بیفتد و پایش بشكند از شكایت خود صرفنظر كرد . قاضی رو به شوهر زنی كه بچه آن سقط شده بود كرد و گفت تو باید زنت را طلاق بدهی و او را به عقد او در اوری و او او را حامله كند هر وقت سن بچه درون رحم به همان سن رسید آنگاه زنت را تحویل بگیری. مرد كه دید بد شده گفت منهم از شكایتم در گذشتم. قاضی به صاحب اسب گفت چون یك چشم اسبت كور شده باید اسب را نصف كنیم و آنرا قیمت كنیم و هر چه شد قیمت آن نصف را از او بگیری. صاحب خر كه این ماجرا را دید گفت میدانی قاضی چیه گفت نه گفت خر ما از كرگی دم نداشت و این بود ماجرای این داستان.

پُتی وَر در كتی ما دگه چیزی نمیبینیم

گویند در یكی از روزهای گرم تابستان دختری در یكی از دهات كه در نزدیك پاریز است و محلی بسیار سبز و دارای باغات میوه و قنات آب شیرین دارد برای آب تنی به آنجا میرود و چون احتمال میداد كه انگشتر طلایش در اب چشمه بیفتد و گم شود آنرا داخل سوراخی كه نزدیك چشمه بود گذاشت و برای اینكه فراموش نكند كه آن را كجا گذاشته مقداری موی بز در آن حوالی بود در سوراخ را پوشانید كه از دید رهگذران پنهان بماند. پس از آب تنی و شستشوی خود از چشمه بیرون آمده و لباسهای خود را پوشید و در این زمان دچار فراموشی شده و ندانست كه انگشتر را كجا پنهان كرده و برای پیدا كردن به پدر خود مراجعه كرده و گفت مرا پیش كدخدای ده ببر تا بوسیله او كه ادمی دانا و هوشیار است و از علم رَمَل و اُسطرالاب هم سررشتهای دارد آن را پیدا نماید پدر به ناچار بحرفهای دختر گوش داده و او را نزد كدخدای ده برد و داستان مخفی نمودن انگشتر را بازگو كرد كدخدا با دقت به حرفهای او گوش داد و با رَمَل و اسطرلاب خود را مشغول میساخت و دختر درست در روبروی كدخدا قرار گرفته بود و روی زمین سرچنگو نشسته بود و خشتك شلوارش پاره و تقریباً سوراخ بود كه فرج او در معرض دید كدخدا قرار گرفت و كدخدا در حال مشاهده این اوضاع و احوال بود كه ناگهان گفت من غیر از پُتی كه وِر در كُتی باشد چیزی دیگر به چشمم نمیخورد و دختر با شادی فراوان فریاد كرد. بله انگشتر را در كُت گذاشتم و در ان را با پُت پوشاندم و باتفاق پدر رفت و انگشتر را جست. و دختر جوان رو به پدر كرده و گفت چون كدخدا در پیدا كردن انگشتر زحمت كشیده یكی از بزهای خود را به او هدیه نما كه هم خدا را خوش اید و هم بنده خدا را و هم جبران زحمات كدخدا شده باشد پدر امر دختر را اجابت كرد و گوسفندی صدقه نمود .

اینها بود شمهای از ضربالمثلهای خوب رفسنجان كه هر كدام دارای داستانهای شیرین و شنیدنی هستند نوشتن تمام انها از حوصله خواننده خارج خواهد بود و بقول قدیمی ها مشت نمونه خروار است كه امیدوارم مورد پسند و علاقه شما قرار گیرد .


نوشته شده در : پنجشنبه 26 دی 1387  توسط : سید محمد حسینی پوررفسنجانی.    نظرات() .

foot pain side
پنجشنبه 1 تیر 1396 02:27 ب.ظ
Right here is the perfect blog for anyone who wishes to find out about this topic.

You know a whole lot its almost hard to argue with you (not that I personally will need to?HaHa).
You certainly put a brand new spin on a topic that's been discussed for years.
Wonderful stuff, just great!
upbeathinge7493.exteen.com
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 06:17 ق.ظ
Hello there! This post could not be written any better! Reading this post reminds me of my previous room mate!
He always kept chatting about this. I will forward this post to him.

Pretty sure he will have a good read. Thank you for sharing!
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:36 ب.ظ
Wonderful website you have here but I was wondering if you knew of any discussion boards that cover the same
topics discussed in this article? I'd really love
to be a part of group where I can get feed-back from other experienced individuals that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me know. Thanks a lot!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر